آرنت در این کتاب نمیخواهد دربارهی تکنولوژی یا سیاست به معنای رایج آن حرف بزند. پرسش اصلی او این است که پیشرفتهای عصر مدرن چه تغییری در وضع بشر و شیوهی زندگی او ایجاد کردهاند.
متن زیر خلاصه ای از سرآغاز این کتاب و برداشت من از نگرانی های نویسنده است:
آرنت به یک لحظه تاریخی، یعنی پرتاب اولین ماهواره فضایی شوروی و واکنش انسان به این رویداد اشاره میکند.
او معتقد است واکنش انسانها به این اتفاق فقط هیجان علمی نبود؛ بلکه نشانهی تغییری عمیق در رابطهی انسان مدرن با زمین بود. انسانها به آسمان نگاه کردند و گویی با آسودگی نفسی کشیدند؛ بالاخره «از این زندان خواهیم گریخت».
آرنت میگوید تصور کردن زمین به مثابهی یک زندان، حاصل و مخصوص عصر مدرن است. قبلا زمین شرط حیاط زندگی انسانی بود؛ خانهای که انسان در آن قرار داشت. اما در جهان مدرن، زمین به مانعی برای عبور کردن تبدیل شده است.
او در اینجا یک سؤال بسیار مهم مطرح میکند:
«آیا سکولار شدن عصر مدرن (که با سکولاریسم تفاوت دارد و منظور از آن سکولاریزاسیون یا به تعبیر وبر، روند توهمزدایی از جهان است) که با رویگردانی از خدایی که پدر انسانها در آسمان بود آغاز شد ــ نه الزاماً رویگردانی از مفهوم خداوند به عنوان امری والا و متعالی ــ باید در نهایت با پشت کردن به زمین، یعنی زمینی که مام همهی مخلوقات زنده زیر آسمان بود، پایان پذیرد؟»
آرنت پشت کردن به زمین را حتی خطرناکتر از پشت کردن به خدای دین میداند؛ زیرا زمین چیزی است که بدون تلاش انسان در اختیار او قرار گرفته و شرط طبیعی وجود اوست.
البته آرنت مخالف علم و تکنولوژی نیست. او معتقد است دقیقاً همین توانایی ساختن و صناعت انسان در جهان است که انسان را از محیط زیست صرفاً حیوانی جدا میکند. انسان فقط در طبیعت زندگی نمیکند؛ او جهانی مصنوعی میسازد: شهرها، ابزارها، آثار هنری، نهادها و تکنولوژی.
اما آرنت معتقد است زندگی، خودِ زندگی، بیرون از این جهان مصنوع انسانی قرار دارد. در هر آن چیزی که بدون تلاش و دخالت انسان ساخته شده یعنی طبیعت.
زندگی همان چیزی است که انسان را به تمام موجودات زنده دیگر پیوند میدهد.
اما نگرانی آرنت این است که انسان مدرن تلاش میکند حتی خودِ زندگی را نیز مصنوع کند؛ و در نتیجه آخرین رشتهای را که انسان را به جمع فرزندان طبیعت پیوند میدهد، قطع کند.
ما ممکن است زندگی را با چیزی جایگزین کنیم که ساختهی خودمان است، زندگی را با چیزی مبادله می کنیم که هیچ پیوند و تعلقی با آن نخواهیم داشت.
بنابراین پرسش سیاسی درجه اول این است:
«آیا میخواهیم از دانش و فن جدید خود در این مسیر استفاده کنیم؟ در مسیری که ممکن است به نابودی خود زندگی منجر شود؟»
(لازم است توجه کنیم که آزمایش بمب هایی اتمی در حیات آرنت تنها یکی از مواردی است که باعث بروز این نگرانی در آرنت شده است.)
آرنت مشکل عمیقتری را نیز مطرح میکند: در عصر مدرن، بسیاری از حقایقی که از طریق علوم جدید به دست میآیند، از لحاظ تکنیکی دقیق و قابل اثبات هستند و میتوان آنها را در قالب فرمولهای ریاضی بیان کرد؛ اما دیگر لزوماً به زبان متعارف انسانی و اندیشهی عمومی قابل بیان نیستند.
به عبارت دیگر، نسبت میان دانش و تفکر نامتوازن شده است. دانش مدرن رشد کرده است اما ظرفیت تفکر اخلاقی و سیاسی به اندازه آن رشد نکرده است.
انسان توانایی انجام دادن کارهایی را پیدا کرده که ممکن است دیگر توانایی فهم کامل پیامدهای آنها را نداشته باشد.
«در این صورت اوضاع به شکلی می بود که گویی مغز ما، عضوی که مقوم وضع فیزیکی و مادی افکار ماست، قادر نیست از کاری که می کنیم سر در آورد، به گونه ای که از آن پس برای فکر کردن و سخن گفتن به راستی نیازمند ماشین های مصنوعی میبودیم.
آن گاه به واقع بردگانی عاجز خواهیم شد نه برده ماشین هایمان بلکه برده ی کاردانی خویش.
مخلوقات بی فکری خواهیم شد که در خدمت هر ابزاری هستند که به لحاظ تکنیکی ممکن است حال فرقی نمی کند که آن ابزار تا چه حد مرگبار باشد»
منظور آرنت این نیست که انسان بدون فکر کاری انجام میدهد، بلکه مسئله عمیقتر است:
انسان ممکن است فقط بر اساس کاردانی خود عمل کند.
یعنی سؤال اصلی تبدیل شود به «آیا میتوانیم این کار را انجام دهیم؟» به جای: «آیا باید این کار را انجام دهیم؟»
در چنین شرایطی، حتی اگر ابزاری بسیار قدرتمند یا حتی مرگبار باشد، صرف داشتن توانایی ساختن آن ممکن است تبدیل به دلیل کافی برای ساخت و استفاده از آن شود.
آرنت اما این «پرسش سیاسی درجه اول» را از دانشمندان نمی پرسد. چون به داوری آنها بی اعتماد است و معتقد است آنها در جهانی زندگی می کنند که سخن دیگر قدرت خود را از دست داده است. آنها به زبانی از فرمول های ریاضی حرف می زنند و میشود گفت که آنها برده ی عقل ابزاری خودشان شده اند.
بر اساس تعریف ارسطو، انسان موجودی سیاسی است، اما دلیل سیاسی بودن انسان فقط زندگی کردن در شهر نیست. چیزی که انسان را سیاسی میکند، توانایی سخن گفتن و گفتگو کردن است.
انسان به واسطهی گفتار و گفتگو وارد فضای مشترک شهر میشود؛ فضایی که در آن میتواند دربارهی درست و نادرست، خیر و شر، و آیندهی جامعه بحث کند.
به نقل از ارسطو، کسی که بیرون از شهر زندگی میکند یا باید خدا باشد یا حیوان؛ زیرا انسان بودن در معنای کامل آن، در فضای مشترک گفتگو و عمل آشکار میشود.
بنابراین خطر عصر مدرن از نظر آرنت فقط قدرت تکنولوژی نیست؛ بلکه این است که انسان توانایی فکر کردن، سخن گفتن و قضاوت دربارهی ساختههای خودش را از دست بدهد.
اینجاست که نگرانی آرنت دربارهی تکنولوژی برای عصر هوش مصنوعی نیز اهمیت پیدا میکند. مسئله فقط این نیست که ماشینها چه تواناییهایی پیدا میکنند؛ مسئله این است که آیا انسان همچنان توانایی فهمیدن، قضاوت کردن و سخن گفتن دربارهی چیزهایی که میسازد را حفظ میکند یا نه.
این یکی از نگرانی ها و پرسش هایی است که کتاب وضع بشر بر اساس آن شکل گرفته است.